لای در باز بود که وارد خونه شدم و نگاهی به آن انداختم ، چه قدر همه چیز فرق کرده بود . انگار چند سال بود به این خونه نیامده بودم . باغچه بزرگ خونه دیگه مثل سابق پر از گل های بنفشه و شمعدونی های زیبا نبود .

حوض خونه هم مثل سابق پر از آب نبود و به جای آب از برگهای خشک شده درخت پیر گردو پر شده بود و دیگه از ماهی های کوچک قرمز ان خبری نبود ، نمیدونم چه بلایی سر این خونه آمده بود ، که رنگ زندگی از آن پر بسته بود .

از سنگ فرشهای قدیمی خونه گذشتم و خودم رو به ساختمون قدیمی آن رساندم . باز هم در باز بود . وارد شدم .سکوت وحشتناکی بر خونه حاکم بود . همه جا سکوت بود و سکوت .

از هال گذشتم و از پله ها بالا رفتم و به اتاق خودم رسیدم . همه چیز مثل آخرین باری که از اتاقم بیرون رفته بودم سرجایش بود ، تمیر مرتب . هنوز ساز گیتارم روی زمین کنار تختم بود . هنوز عکس نازنین ، نامزدم روی میز کامپیوترم بود که داشت به من لبخند میزد . چقدر دلم برایش تنگ شده بود . نمیدونم چند وقت بود که ندیده بودمش ، حتما باید به دیدنش میرفتم . اما اول باید پدر و مادرم رو میدیدم ، میدونستم دلشون برام تنگ شده و برای دیدنم بیتابن .

از اتاقم بیرون آمدم . به آشپزخونه رفتم . اما خبری از مادرم نبود . صدایش زدم اما جوابی ازش نشنیدم . به اتاقش رفتم . روی تختش خوابیده بود . اما ... اما چرا اینقدر پیر و داغون شده بود ، چرا همه موهاش مثل برف سفید شده بود ، چرا پوست شفافش این قدر چروک خورده بود .

بهش نزدیک شدم ، پای چشماش گود افتاده بود و آثار شکستگی در چهره اش نمایان بود . آهسته صدایش زدم ، اما جوابی نشنیدم ، خواب خواب بود . دلم نیومد از خواب بیدارش کنم .

از اتاق بیرون آمدم و به حیاط رفتم ، تصمیم داشتم به دیدن نازنین بروم و بعد دوباره به دیدن پدر و مادرم بیایم . از خونه بیرون آمدم که پدرم رو دیدم که نون به دست داشت به سمت خونه میامد . وای خدای من چه بلایی سر او آمده بود ، او که با عصا راه نمیرفت ، او که پشتش خمیده نبود ، او که عینک به چشم نمیزد ، پس چرا این طوری شده بود . خدایا چه بلایی سر پدر و مادرم آمده ؟

پدرم بی آنکه متوجه من شود ، وارد خونه شد و در را پشت سرش بست و من ماندم یک دنیا سوال . حالا باید به دیدن نازنین میرفتم ، او حتما از همه چیز خبر داشت . اون حتما میدونه چه اتفاقی افتاده ، که پدر و مادرم این قدر پیر و شکسته شدند .

خونه نازنین اینا فاصله زیادی با ما نداشت و خیلی زود به آنجا رسیدم . ماشین مدل بالایی دم در خونه شون ایستاده بود . با خودم فکر کردم حتما مهمان دارند . تقریبا به پشت درشون رسیده بودم که در باز شد و نازنین من دست در دست مردی غریبه از خانه بیرون آمد . در جا خشکم زد ، خدایا او چه کسی بود که دستای نازنین منو توی دستش گرفته بود . او چه کسی بود که نازنین من به بدنش تکیه داده بود و به او اجازه داده بود تا دستش را به دور کمرش حلقه زند . او چه کسی بود که نازنین به رویش میخندید . مگر نازنین نامزد من نبود ، پس چرا عشقش را با مردی دیگر قسمت کرده بود ، آخر او که بود که نازنین من را از من گرفته بود .

(( به کیلومتر شمار نگاه کردم ، سرعتم از ۱۲۰ گذشته بود ، صدای موسیقی تکنو بلند بود و هیجان مرا دو چندان کرده بود و بیشتر مرا ترغیب میکرد تا پارا بر پدال گاز بفشارم .

امین پسر عمویم کنارم نشسته بود . میدونستم ترسیده ، من هم برای اینکه اونو بیشتر بترسونم ، شروع کردم به ویراژ دادن و لایی کشیدن . از بدجنسی خودم خنده م گرفته بود ، امین مثل دخترها جیغ میکشید و قسمم میداد که بایستم ، اما من گوشم به این حرفها بدهکار نبود . ))

نمیدونم این افکار از کجا به یکباره به مغزم هجوم آوردند ، اما تا اومدم به خودم بجنبم ، نازنین من همراه اون مرده غریبه سوار ماشین مدل بالایی که دم در پارک بود شدند و با سرعت از آنجا دور شدند و من ماندم یک دنیا سوال که برایم بی جواب مانده بودند . چه کسی میتوانست جواب این سوالها را به من بدهد ؟

یاد امین افتادم ، او حتما از همه چیز خبر داشت ، پس باید به دیدن او میرفتم .

نیم ساعت بعد به خونه امین رسیدم . پشت در ایستادم و خواستم زنگ را فشار دهم ، که متوجه شدم دستم بدون اینکه زنگ را بفشارد از میان آن عبور میکند ، از ترس چند قدم به عقب برداشتم و دستم را جلوی صورتم آوردم و به آن خیره شدم

هیچ دلیل منطقی ای برای این کار وجود نداشت . دوباره به سمت در رفتم و این بار دستم را روی در گذاشتم و فشار دادم ، دستم از میان در گذشت . از شدت ترس سر جایم میخکوب شده بودم .

.... : هی پسر داری چی کار میکنی ؟

سرم را به طرف صدا برگرداندم ، امین بود که روی درخت جلوی خونه شون نشسته بود . او از روی درخت پرید و به طرفم آمد و گفت : داری امتحان میکنی ببینی روح هستی یا نه ؟

متوجه حرفهایش نمیشدم ، امین وقتی دید جوابی ندادم گفت : باید به عرض شما برسونم که شما یک روح سرگردان هستید که دوست ندارید باور کنید مردید ، برای همین هر از چند گاهی به سمت زمین کشیده میشید و این من بدبخت هستم که باید بیام دنبالتون و شما رو به سر جای اولتون برگردونم .

(( سرعتم از مرز ۱۵۰ کیلومتر گذشته بود ، امین تقریبا به گریه افتاده بود ، خودم هم دیگه ترسیده بودم ، تا حالا این سرعت رو تجربه نکرده بودم ، خواستم سرعتم را کم کنم که ناگهان تپه ای شنی سر راهم سبز شد و تا امدم به خودم بجنبم ، دیدم ماشینم روی هواست و بعد از چند ثانیه به شدت با زمین برخورد کرد و بیش از ۱۰ ملاق زد .

همه جا گرم بود ، به سختی چشمانم را باز کردم و دیدم چشمهای امین بازه و به یک نقطه خیره شده ،از سرش داشت خون میرفت .

شدت گرما بیشتر شده بود .

درد در همه جای بدنم پخش شده بود ، میخواستم خودم را از داخل ماشین بیرون بکشم ، اما نمیتواستم ، صندلیم به فرمون چسبیده شده بود و من را ان بین پرس کرده بود .

کم کم زبانه های آتش را به چشم میدیدم ، ماشین آتش گرفته بود و من داخل آن گیر کرده بودم ، امین را صدا زدم ، اما جوابی ازش نشنیدم ، به جون عزیزش قسمش دادم تا جوابمو بده ، اما ساکت بود و فقط به یک نقطه خیره گشته بود .

تلاشم را دو چندان کردم ، اما فایده نکرد ، آتش به داخل ماشین رسیده بود و من تا جزغاله شدن فاصله ای نداشتم .))

امبن : هی پسر حواست کجاست ؟

به خودم آمدم و با نگرانی از امین پرسیدم : چه بلایی سر من اومده ؟

امین : اتفاق خاصی براتون نیفتاده ، شما فقط یه کم مردید . پسر تو چطور یادت نمیاد ، اون روز تو ماشین نشسته بودیم ، تو گاو مثل خر داشتی تو بزرگراه ویراژ میدادی و لایی میکشیدی ، من چقدر جز و پر زدم که یواش تر برو ، اما تو شیطون رفته بود تو جلدت و به حرفم گوش نمیدادی ، آخرشم که زدی هم منو و هم خودتو جون مرگ کردی و فرستادی این دنیا .

-: یعنی ما الان مردیم ؟

امین: با اجازه بزرگترها بله ، پسر تو این سوال رو تا حالا صد بار ازم پرسیدی .آخه تو کی میخوای باور کنی ؟

با بغض گفتم : هیچوقت ، من نمیخوام مرده باشم ، من هنوز کلی آرزو تو اون دنیا داشتم . میخواستم با نازنین ازدواج کنم و برای پدر و مادرم توه بیارم ، آخ که چقدر دلشون میخواست دامادیه من ، دامادیه تنها پسرشونو ببینن .

امین : من هم کلی آرزو داشتم که به خاطر توی نفهم به هیچ کدومشون نرسیدم ، باور کن ، حقته که بدمت دو سه روز دسته اون هیولای سه سر توی جهنم باشی تا آدم بشی .

-: اما نازنین نامزدم ....

امین : اونو ولش کن ، چقدر بهت گفتم ، ارزششو نداره ، چقدر گفتم این دنبال پولته ، اما تو گوش نکردی ، حالا خودت دیدی ، بعد از سالت چقدر راحت رفت زن یکی پولدار از تو شد .

-: یعنی یکساله که ما مردیم ؟

امین : بیشتر از یکسال ، تقریبا یکسال و دو ماهه که سقط شدیم .

-: پس پدر و مادرم به خاطر من اینقدر پیر و شکسته شدن ؟

امین : بله جیگر جون ، بالاخره یک هفته بعد از اون حادثه مراسم عروسیت بوده و حتی پدرت تالار هم رزرو کرده بوده ، اما بدبخت مجبور شده توی همون تالار مراسم هفتتو برگذار کنه . حالا تو هم نمیخواد اینجا واستی به آدمهای زمینی نگاه کنی وغصه نازنین رو بخوری و برای پدر و مادرت دل بسوزونی . بیا بریم بالا ، ببرمت پشت در بهشت دو تا حوری بهت نشون بدم ، تادیگه هیچوقت هوس زمین رفتن به سرت نزنه . وای نمیدونی چه چیزایی هستن ... خدایا یعنی میشه من برم بهشت .

امین دستش رو در دست من گذاشت و هر دو به سوی آسمان پرواز کردیم .

- - - - - - - - - - - - - -

خب اینم از داستان واقعیت من . راستی اگه شما در اثر حماقت یه نفر دیگه کشته میشدید ، اون دنیا باهاش چی کار میکردین ؟ تو نظرات بگید .

امام علی ( ع) میفرمایند : سلام را آشکارا کنید تا رشته شما استوارتر شود .

منتظر داستان بعدیم باشید .