ریحانه برای آخرین بار خودشو توی آینه ورانداز کرد ... لبهاش اناری شده بود و آرایش تندی که صورتشو پوشونده بود ، زیباییش رو افسانه ای کرده بود ، خودش میدونست بدون آرایش هم کلی خاطر خواه داره ، اما پریسا مجبورش کرده بود که با این مدل آرایش فقط میتونه به اون مهمونی بیاد .

ریحانه دودل بود ، میدونست کارش اشتباهه ، میدونست داره گناه خیلی خیلی بزرگی رو مرتکب میشه ، اما وقتی به مادر مریضش ، به وضع اسفناکه زندگیش و به آرزوهاش ، آرزوهایی که هیچ وقت برآورده نشده بودن فکر میکرد در انجام کارش مصمم تر میشد .

ریحانه به اتاق مادرش رفت و کنار بستر اون نشست . مادر خواب بود و حضور ریحانه رو در کنارش احساس نمیکرد ، ریحانه میدونست که مادرش احتیاج به عمل داره ، میدونست اگه عمل نشه میمیره و میدونست اگه بمیره دیگه هیچکی رو تو این دنیا نخواهد داشت .

ریحانه به یاد یک هفته پیش افتاد توی راه دبیرستان به خونه و همکلامیش با پریسا . پریسا تنها دوست ریحانه بود که از تمام جیک و پیک زندگیهه ریحانه با خبر بود ، اون با روحیه ریحانه آشنا بود ، اون میدونست مادر ریحانه در چه حالیه ، اون میدونست ریحانه چقدر دوست داره یک کامپیوتر داشته باشه ، اون میدونست ریحانه چقدر دوست داره مثه دخترهای دیگه موبایل داشته باشه ، مثه دخترهای دیگه هز رور یه مدل لباس بپوشه و هر روز یک رایحه ادکلن به خودش بزنه ، اون میدونست ریحانه هم آدمه و مثل همه آدمها دوست داره بهترین غذاها رو بخوره ، بهترین لباسها رو بپوشه و تو بهترین جاها زندگی بکنه و در آخر با یک پسر خوش تیپ و پولدار ازدواج بکنه  .

پریسا هم وضعش با ریحانه فرقی نداشت ، اون هم در خانواده ای فقیر و تنگدست به دنیا اومده بود ، اما پریسا یاد گرفته بود که چگونه با ناملایمات زندگی رفتار کنه ، پریسا با حراج گذاشتن گوهر وجودیش توانسته بود به قسمتی از آزروهایی که در سر داشته بود برسد و حالا او میخواست به ریحانه هم از راه خودش کمک کنه .

ریحانه : ببین من با تو فرق دارم ، من یک اعتقاداتی دارم که نمیتونم روی اونا پا بذارم ، من نمیتونم مثل تو باشم میفهمی ؟

پریسا : من نمیفهمم تو چرا این حرفا رو میزنی ؟ مگه مادرت مریض نیست ، مگه به پول احتیاج نداری ، مگه نمیخوای مثه آدم زندگی کنی ، نکنه دوست داری تا آخر عمر مثه سگ توی اون سگ دونی زندگی کنی .. ها؟

ریحانه : منم زندگیه خوبو دوست دارم ، اما به چه قیمتی ؟ به قیمته از دست دادن شرف و عفت و نجابتم 

پریسا : آره به همین قیمتها ، چون اینا هیچ ارزشی نداره .. میفهمی هیچ ارزشی .

ریحانه : برای تو ارزشی نداره ، اما برای من خیلی مهمه . من حاضرم بمیرم ولی نذارم حتی دسته یک نامحرم بهم بخوره چه برسه که بخوام .....

پریسا : منم یه زمانی مثل تو فکر میکردم ، اما حالا میفهمم  چقدر خر بودم که زودتر وارد این کار نشدم ، ریحانه من هر چی  آلان دارم به خاطر زیرپا گذاشتنه عفتمه ، ریحانه باور کن خیلی راحته .. زیر پا گذاشتن عفت و نجابت خیلی راحته .

ریحانه نگاهی به چشمان پریسا میکنه که در حوضی از اشک گرفتار شده اند . ریحانه میدونه حرفهای  پریسا دروغه ، ریحانه میدونه حفظ عفت و نجابت برای یک دختر چقدر مهمه و زیر پا گذاشتنش چقدر سخت و عذاب آور  . ریحانه میدونه پریسا این حرفها رو برای نرم کردنش میزنه .

ریحانه با مهربونی به پریسا گفت : آخه چرا دروغ میگی ، تو خودت میدونی این کار چقدر سخته ، فکر میکنی من نمیدونم تو هر شب به این خاطر گریه میکنی .

پریشا : آره سخت بود ، آره من هر شب گریه میکنم ، چون خیلی چیزا رو از دست دادم ، چون خودمو  مفت فروختم ، اما به جاش خیلی چیزا به دست اوردم . ( پریسا موبایلشو از تو کیفش در میاره و جلوی صورت ریحانه میگیره و ادامه میده ) : همینو نگاه کن ، من کی میتونستم موبایل داشته باشم ، کی میتونستم از این لباسای خوب بپوشم ، کی میتونستم بهترین لوازم آرایشی رو داشته باشم ، اگه میخواست به امید اون بابای مفنگی باشم هیچوقت به این چیزا نمیرسیدم ، ریحانه من با خودفروشی به خیلی چیزا رسیدم ، ریحانه تو هم میتونی ، باور کن زنده نگهداشتنه مادرت و رسیدن به آرزوهات واجب تر از حفظ نجابتته ، ما دخترای فقیر و بیچاره فقط با خودفروشی میتونیم به آرزوهامون برسیم ، وگرنه تا آخر عمر باید تو بدبختی و فلاکت زندگی کنیم . ریحانه بدن ما اندام ما دستهای ما میتونن برامون پول در بیارن ، واقعا دیوانگیه که از اینا برای پول در آوردن استفاده نکنیم .

ریحانه با عصبانیت سر پریسا داد کشید : برای من زندگی کردن در اوج فلاکت بهتر از اینه که هر شب همبستر یک نامرد بشم ، میفهمی پریسا ، من نمیخوام از فروش نجابتم پول در بیارم .

سکوتی دردآور بین ریحانه و پریسا حاکم میشه و تا انتهای مسیر با اونا میونه ، ریحانه از پریسا خداحافظی میکنه و وارد خونه میشه و یکراست به اتاقه مادرش میره ، سلام میکنه و کنار بستر مادرش مینشینه ، اما مادرش جوابی به او نمیده ، ریحانه با فکر اینکه مادرش خوابه از اتاق بیرون میاد و به انجام کارهای روزانه اش میپردازه ، تا چند ساعت ریحانه سرخودشو گرم میکنه ، خونه کوچیکشونو جم و جور میکنه ، یک شام مختصر درست میکنه و تکالیف دبیرستانشو انجام میده ، اما مادرش از خواب بیدار نمیشه حتی برای شام ، ریحانه نگران وارد اتاق مادرش میشه و اونو صدا میزنه ، اما مادرش هیچ جوابی نمیده ، ریحانه پریشون و سردرگم از خونه بیرون میزنه و از همسایه ها کمک میخواد ، دو سه تا از زنای همسایه سریع خودشونو به خونه ریحانه میروسنن و مادر ریحانه رو به ماشین قراضه یکی از همسایه ها انتقال میدن و بعد به سمت بیمارستان حرکت میکنن .

در بیمارستان مشخص میشه که مادر ریحانه سکته قلبی کرده است و احتیاج به عمل پیوند قلب داره ، وقتی همسایه ها از نرخ این عمل آگاه میشن ، یکی یکی دور ریحانه رو خالی میکنن و اونو با مادری که قلبش احتیاج به عمل داره تنها میذارن .

مادر ریحانه دو روز در بیمارستان بستری بود ، اما وقتی مسولان بیمارستان دیدن ریحانه هیچ پولی برای عمل یا حتی نگهداشتن مادرش در بیمارستان نداره ، اونو از بیمارستان بیرون کردن و به ریحانه گفتن تا پول نیاری نه مادرتو عمل میکنیم و نه اونو بستری میکنیم ، ریحانه هم بالاجبار مادرشو به خونه آورد .

بعد از این حادثه ریحانه بیشتر روی حرفهای پریسا فکر کرد ، ریحانه به این نتیجه رسید که پریسا راست میگه ، حفظ نجابت برای مواقعی خوبه که همه چیز بر وفق مرادت باشه ، حفظ نجابت برای کساییه خوبه که زندگی باهاشون راه میاد .

ریحانه میدونست اون بیرون دستهایی براش درازن و حاضرن کلی پول بهش بدن تا برای چند ساعت با اونا همبستر بشه ، ریحانه تصمیم خودشو گرفت ، ریحانه بالاخره سره تسلیم جلوی روزگار بی رحم در آورد و به پریسا گفت حاضره  باهاش همکاری کنه .

پریسا با خوشحالی صورت ریحانه رو بوسید و گفت : آفرین ، حالا شدی یک دختر عاقل و واقع بین ، ریحانه با زندگیه جدیدت سلام کن ، ریحانه خوشبختی در انتظارته .

ریحانه با ناراحتی گفت : اما خوشبختی این نیست ، خوشبختی یعنی زندگی در کنار یک مرد که لایق عشقت باشه و تا آخر پات بمونه ، من با این کارم دیگه هیچ وقت نمیتونم به این خوشبختی برسم .

پریسا : برای چی نتونی ، تو یک مدت به این کار ادامه میدی و کلی پول برای خودت جمع میکنی و بهترین جهیزیه رو برای خودت فراهم میکنی و بعد با یک عمل جراحی ، نجابتتو بر میگردونیش سرجاش ، اونوقت ببین چه پسرهایی میان خواستگاریت .

ریحانه : یعنی به همین راحتی ؟

پریسا : آره ... حتی راحت تر از اون چیزی که فکرشو بکنی .

ریحانه : اما این اسمش خیانته ، خیانت به خودم و به همسر آینده ام .

پریسا : اه ، باز که شروع کردی ، به نظر من خیانت لازمه زندگیه ، اگه خیانت نکنی بهت خیانت میکنن ، اگه سر کسی کلاه نذاری سرت کلاه میذارن ، اگه حق کسی رو نخوری حقتو میخورن ، آره دختر جون ما توی این دوره و زمونه و میون این آدما زندگی میکنیم .

ریحانه : حالا تو میگی من چی کار کنم ، یعنی چه جوری برای خودم مشتری پیدا کنم برم کنار خیابون واستم و سوار اولین ماشینی که جلوی پام ترمز زد بشم .

پریسا میزنه زیر خنده : نه خره ، این کار که ماله  دختر لاشیاست ، نه با کلاسهایی مثل ما ، دیوونه تو فکر میکنی من میذارم هر آشغالی ازت سواستفاده کنه .

ریحانه : پس تو چی کار میکنی ؟

پریسا : من سفارشی کار میکنم ، مشتریهامم همه باکلاسو مایه دارن . دختر تو میدونی من برای هر مجلسی که میرم چقدر میگیرم .... ۲۰۰ هزار تومن .

ریحانه : چه مجلسی ؟

پریسا : مجلسهای مختلط ، مثل س  ک  س  پارتی ها . اونا به من زنگ میزنن و بهم آدرسو میدن ، بعدش من میرم و اونا کارشونو باهام انجام میدنو آخرش پولمو میذارن کف دستم و خلاص .

ریحانه : حالا من باید چی کار کنم ؟

پریسا : تو کاری نمیخواد بکنی ، من خودم برات مشتری پیدا میکنم ، اصلا من هرجا رفتم ، تو هم با من بیا ، اتفاقا آخر همین هفته یکی از همون مجالسی که بهت گفتم دعوتم ، اگه تو هم بیای اونا خوشحال میشن ، اونجا همه پسراش با کلاسن و خرپول ، مطمئنم اگه تو رو ببینن حاضرن تا ۲۵۰ هزار تومن برای دست اولت بهت بدن .

ریحانه کمی فکر کرد ، میدونست آینده اش به تصمیمی که میخواد بگیره بستگی داره ، مرگ مادر و زندگی در فلاکت ، اما با حفظ نجابت یا حفظ مادر و زندگی با پول و تفریح فراوون اما با بی شرفی و روسپی گری .

- - - - - - -

قسمت دوم داستان ریحانه رو هفته بعد براتون مینویسم ، خوشحال میشم نظرات و برداشتهای خودتون در مورد این داستان  برام بنویسید . همچنین دوست دارم بدونم چه چیزی در مورد شخصیت ریحانه و یا تصمیمی که خواهد گرفت ، فکر میکند . در ضمن اشکالهای داستان رو هم بهم گوشزد کنید ... ممنون میشم

منتظر قسمت دوم باشید --- دوست دارتون کامران مرد تنهای شب