اگه قسمت اول این داستانو نخوندید ، لطفا به پست قبلی و قسمت اول داستان ریحانه مراجعه کنید .

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

ریحانه بالاخره تصمیم خودشو گرفت ، اون به پریسا گفت حاضره به پارتیه آخر هفته بیاد .

ریحانه : حالا من باید چی کار کنم ؟

پریسا : تو نیمخواد کاری بکنی . من خودم برات یه دست لباس خوشگل میارم با کلی لوازم آرایشی ، تو فقط باید خودتو خوب خوب بسازی ، یعنی میخوام پسر کش پسر کش بشی ، میخوام وقتی وارد مجلس شدی ، کف همه رو ببری و دو سه نفر رو روی زمین ولو کنی

ریحانه خنده ای کرد و گفت : خب باید چی کار کنم ؟

پریسا : تو خودت که خوشگلی ، یه کم آرایشم که بکنی دیگه ببین چی میشی ، البته هر چی آرایشت بیشتر باشه بهتره ، لباسی که برات میارم قرمزه ، سعی کن آرایشت با رنگ لباست جور باشه ، Ok .

ریحانه : Ok .

آخر هفته فرا رسید و ریحانه خودشو برای اون پارتیه کذایی آماده کرد ، لباسی که پریسا براش آورده رو پوشید و خودشو هفت قلم آرایش کرد و مانتوی چسب و کوتاهی که از قبل آماده کرده بود ، به تن کرد .

ریحانه از اتاق مادرش خارج شد و از خونه بیرون زد و به طرف محل قرارش با پریسا رفت . ریحانه خیلی سریع خودشو از خونه دور کرد ، چون میترسید توسط همسایه ها شناخته بشه ، میترسید آبروی چندین سالش پیش همسایه ها بره ، ریحانه میدونست توی منطقه ای که زندگی میکنه جایی برای دخترهایی با چنین وضعیتهایی نیست .

ریحانه نگاههای سنگین مردم رو احساس میکرد ، نگاههای سرزنش بار پیرزنهایی که از کنارش رد میشدن و زنهای جوانی که دست در دست همسرانشون از کنارش عبور میکردن رو به راحتی احساس میکرد ، اونا با نگاهشون ریحانه رو سرزنش میکردن که چرا با این وضعیت  بیرون اومدی ، آیا به دنبال مشتری برای نجابتت میگردی ، برای نجابتی که حفظش از هر چیزی برای یک زن مهمتره حتی از حفظ جان .

ریحانه سعی می کرد به نگاههای سرزنش بار زنان و متلکهای جوانان بیکاری که گاهی سد راهش میشدن و براش مزاحمت ایجاد میکردند توجهی نکنه و خودشو هر چی سریعتر به پریسا برسونه ، ریحانه قدمهاشو بلندتر و سریعتر کرد و بالاخره خودشو به پریسا رسوند . پریسا نگاه تحسین آمزی به سرتا پای ریحانه انداخت و سوتی کشید و گفت : دختر چی شدی ، پسر کشه پسر کش ، جونه من بگو چندتا پسر رو سر راهت با این نگاه جادوییت کشتی ؟

ریحانه خنده زورکی ای تحویل پریسا داد و گفت : به جای این حرفا بهتره زودتر راه بیفتیم .

پریسا : کجا ؟ بابا چه عجله ای داره ، مثل اینکه برای رسیدن به اون پولا خیلی مشتاقی .

ریحانه جوابی به پریسا نداد .. پریسا فهمید که ریحانه از شوخیش خوشش نیومده ، برای همین گفت : حالا نمیخواد ناراحت بشی ، الان بابک با ماشین آخرین مدلش میاد دنبالمون .

ریحانه : بابک  ؟

پریسا : آره بابک ، اون صاب مجلسه ، پسر خوش تیپ و مایه داریه ، امشب سعی کن بیشتر کنار اون باشی و حال اساسی رو به اون بدی ، چون اون پولا رو حساب میکنه

پریسا و ریحانه کمی منتظر ایستادن تا اینکه بالاخره بابک با ماشین پاژیروی خودش از راه رسید و جلوی پای ریحانه و پریسا ترمز زد . پریسا در جلو رو باز کرد و کنار بابک نشست ، ریحانه هم با خجالت در عقب رو باز کرد و روی صندلیه عقب نشست . بابک از توی آینه نگاهی به ریحانه انداخت و سوتی کشید و گفت : واو ، پریسا چه جیگری رو با خودت آوردی ، ناقلا چرا زودتر رفیقتو رو  نکردی ، مطمئنم بچه ها از دیدن این خانم خانما خیلی خوشحال میشن .

ریحانه اصلا از طرز نگاه و جمله های بابک خوشش نیومد ، به نظر ریحانه بابک یک گرگ خوش لباس و خوش پوش و معطر بود که دخترها رو فقط به خاطر جاذبه های جنسیشون میخواد و بس ، کسی که با پولش نجابت دحترهارو ازشون میخره و اونا رو در منجلاب فساد غرق میکنه .

ماشین بابک وارد یکی از خیابانهای بالای شهر شد و جلوی خونه ای زیبا و ویلایی متوقف شد . بابک با کنترل در خونه رو باز کرد و وارد شد و مشاینشو بغل استخر بزرگ خونه پارک کرد ، بابک وپریسا از ماشین پیاده شدن ، ریحانه دودل بود ، از پیاده شدن میترسید ، از بابک و پسرهایی که توی پارتی بودن وحشت داشت . پریسا جلو امد و در رو برای ریحانه باز کرد .

پریسا : پس چرا پیاده نمیشی ؟ همه منتظر ما هستن .

ریحانه : نمیدونم ... پریسا من میترسم ، پریسا من میخوام برگردم خونه ، پریسا من دوست ندارم پیاده بشم ، تروخدا به بابک بگو منو برگردونه .

پریسا لبشو گاز گرفت و گفت : مگه میشه برگردی ، دیگه این حرفو نزنی ها ، الان مثل یک دختر خوب از ماشین پیاده میشی و با من و بابک وارد مجلس میشی ، فهمیدی

ریحانه : اما من ...

پریسا به میان حرف ریحانه اومد و گفت : اما دیگه نداره ، تو قبول کردی با من بیای ، حالا هم باید تا آخرش باشی .

ریحانه برخلاف میل باطنیش از ماشین پیاده شد و همراه پریسا و بابک وارد ساختمون شد . پریسا دست ریحانه رو گرفت و اونو به اتاق کنار راهرو برد و ازش خواست روسری و مانتوشو در بیاره . ریحانه باز هم مخالفت کرد ، اما وقتی عصبانیت پریسا رو دید روسری و مانتوشو در آورد و با اندام کشیده و خوشتراش و موهای بلند خرماییش دست در دست پریسا وارد محل اصلیه پارتی شد ، وقتی آن دو وارد شدن ، همه سرها به طرفشون چرخید ، هیچکدوم از پسرها فکر نمیکردن که دختری به این خوشگلی هم مهمون مجلس باشه . پسرها دوره پریسا و ریحانه رو گرفتن ، پریسا میدونست که ریحانه گل سرسبد مجلسه و همه پسرها به خاطر اون دوره اش کردن .

ریحانه سرشو پایین انداخته بود و جرات نگاه کردن به صورت پسرها رو نداشت ، بدنش عرق کرده بود ، دستو پاهاش میلرزید و بغض در گلوش گیر کرده بود . در همین هنگام بابک جلو اومد و کنار ریحانه ایستادو گفت : ریحانه جون فقط ماله خودمه ، بقیه لطفا فکرهای بد نکنید که نمیزارم حتی دستتون بهش بخوره ، شما برید با پریسا و ملیکا و بقیه صفا کنید .

بابک دست ریحانه رو توی دست گرفت ، دل ریحانه هری ریخت پایین ، تا حالا نشده بود یک نامحرم حتی قسمتی از موهای ریحانه رو دیده باشه ، اما حالا دستهای ظریفش در دستهای آلوده بابک قرار گرفته بود ، بابک دست دیگشو روی پشت ریحانه گذاشت و ازش خواست همراهش بیاید .

بابک راه افتاد و ریحانه رو مثل بره ای که به سمت کشتارگاه کشیده میشه ، دنبال خودش کشید . اونا از پله ها بالا رفتن ، بابک ریحانه رو به سمت اتاق خواب راهنمایی کرد ، ریحانه و بابک با هم وارد شدن ،بابک روی تخت بزرگ و شیک اتاق خواب نشست و از ریحانه خواست کنارش بشیند ، ریحانه با خجالت کنار بابک نشست ، بابک دستشو روی پای ریحانه گذاشت ، دیگه چیزی نمونده بود ریحانه زیر گریه بزنه ، رعشه به کل جونش افتاده بود و رنگ رخسارش سفید سفید شده بود ، بابک که این حال ریحانه رو دید ، خنده تمسخرآمیزی زد و گفت : چیه .. ترسیدی ؟

ریحانه سرشو به نشونه بله تکون داد ، بابک خندید و گفت : دفعه اولته ؟

ریحانه با صدایی بریده بریده گفت : آره دفعه اولمه . اما ترسیدم ... خیلی ترسیدم

بابک : یعنی از من ترسیدی ؟

ریحانه : نه .. از کاری که میخوام بکنم ، از گناه بزرگی که میخوام مرتکب بشم .

بابک قهقهه ای سر داد و گفت : گناه ؟ کدوم گناه ... اصلا گناه چی هست .. دختر جون این حرفارو بذار کنار ،  سریع خودتو آماده کن که دارم میمیرم .

ریحانه با ترس گفت : یعنی باید چی کار کنم ؟

بابک صورتشو نزدیک لبهای ریحانه برد و خواست لبهای ظریف ریحانه رو ببوسه که ریحانه سریع خودشو عقب کشید ، بابک عصبانی شد و گفت : چرا در میری دختره احمق ، فقط میخواستم ببوسمت . حالا سریع لباساتو در آر که کار دارم ، وگرنه خودم میام به زور در میارم .

بابک خنده هیستریک و ترسناکی سر داد و ادامه داد : میخوام هر چه زودتر ببینم زیر اون لباسا چه خبره و چی برام داری

از شنیدن حرفهای بابک ترسی وحشتناک بر کل بدن ریحانه حاکم شد ، بابک که دید ریحانه خودش دست به کار نمیشه ، به طرف ریحانه رفت . ریحانه حالت تدافعی به خودش گرفته بود ، اون میدونست بابک ازش چی میخواد ، میدونست نجابتش در خطره ، می دونست لبه پرتگاه ایستاده ، لبه پرتگاه گناه و فساد ، لبه پرتگاه نیستی فناشدن . ریحانه تصمیم خودشو گرفت ، اون میخواست به هر نحوی که شده از چنگال بابک فرار کنه و خودشو از اون خونه نجات بده ، برای همین بابکو به طرفی هل داد و با سرعت از اتاق بیرون آمد و از پله ها سرازیر شد و به سمت بیرون رفت ، ریحانه مانتو و روسریشو برداشت و با تمام سرعتی که در پاها داشت به بیرون گریخت . پریسا که این وضعیت رو دید با سرعت خودشو به ریحانه که از خونه بیرون آمده بود رسوند ، ریحانه نفس نفس زنون و در حالی که کل بدنش میلرزید خودشو در بغل پریسا انداخت و بغضش رو رها کرد و با صدای بلند گریه کرد و درمیون گریه هاش گفت : پریسا اونا از من چی میخواستن ، پریسا اونا چی از جونم میخواستن ، بابک میخواست با من چی کار بکنه ... پریسا بابک دستهای منو لمس کرد ، پریسا اون یک گرگ بود ، یک گرگ که میخواست منو نابود کنه ، میخواست با دستهای کثیفش روحمو آلوده کنه . پریسا منو نجات بده ، منو از این جا ببر بیرون ، من نمیخوام دیگه توی این کشتارگاه باشم .

پریسا که از دیدن اشکها و نگاه معصوم ریحانه گریه اش گرفته بود گفت : مگه تو نمیدونستی اینجا چه خبره ، پس چرا قبول کردی ؟

ریحانه : میدونستم ، اما نمیدونستم  گناه اینقدر وحشتناکه ، پریسا من نمیخوام یک روسپی باشم ، نمیخوام از این راه پول در آرم .

پریسا : ولی مادرت چی ، به مادرت فکر کردی ، به آرزوهات فکر کردی ؟

ریحانه : آره فکر کردم . من مطمئنم مادرم راضی نیست به خاطرش این گناه بزرگ رو بکنم ، اگه مادرم خوب شد و ازم پرسید پول عملو از کجا آوردم چی بهش بگم ، بهش بگم با روسپی گری ، میدونی مادرم اگه بفهمه چی میشه ، در جا قلبش سنگکوب میکنه ، پریسا من نمیخوام مادرمو با پولهای حروم عمل کنم ، من نمیخوام پولهای حروم وارد زندگیم بشه ، من نمیخوام با پولهای حروم به آرزوهام برسم ، من نمیخوام یک دختر آلوده باشم ، من میخوام نجابتمو برای همسرم نگه دارم ، من نمیخوان اونو مفت به حرومزاده ها بفروشم . پریسا منو از اینجا نجات بده ، پریسا خدا نمیخواد من به گناه آلوده بشم ، پریسا منو از اینجا ببر بیرون .

پریسا که دید دیگه نمیتونه ریحانه رو راضی کنه ، به طرف بابک و بقیه پسرها که تا دم در اومده بودند برگشت و چیزهایی به اونا گفت . بابک و بقیه به داخل برگشتند . پریسا دوباره به کنار ریحانه برگشت ، ریحانه کمی آروم تر شده بود .

پریسا : تو میتونی بری ، دیگه کسی باهات کار نداره .

ریحانه : ممنون پریسا ، نمیدونم چه طوری باید ازت تشکر کنم .

پریسا : تشکر نمیخواد ، من خودم تورو آوردم اینجا ، خودم هم ی=باید نجاتت میدادم .

پریسا با بغض ادامه داد : ریحانه من تو حسودیم میشه ، ریحانه تو دختر خیلی قوی ای هستی ، کاش میتونستم مثل تو باشم ، کاش هیچ وقت توی این راه نمیومدم . ریحانه برو و پشت سرتم نگاه نکن ، ریحانه خوش به حالت .

ریحانه از روی زمین برخواست و پریسا توی آغوش گرفت و بعد ازش خداحافظی کرد و به طرف خونه حرکت کرد . ریحانه از این که به گناه آلوده نشده بود احساس سرور و غرور میکرد ، ریحانه خدا رو به خاطر این که قدرت مقابله با گناه رو بهش عطا کرده بود ، شاکر بود .

ریحانه به خونه رسید ، در رو باز کرد و وارد شد ، مانتو و روسریشو در آورد و آبی به دست و صورتش زد و آرایشهای صورتشو پاک کرد و بعد به اتاق مادرش رفت . وقتی چشم ریحانه به مادرش افتاد یه حس بد بهش دست داد ، حسی غریب و درد آور ، توی خونه همه چیز سره جای خودش بود جز یک چیز ، و اون روح مادرش بود که به آسمانها پرواز کرده بود ، مادر ریحانه مرده بود و اونو توی دنیا تنها گذاشته بود .

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

خب اینم از داستان ریحانه ، در اینجا جا داره از تمام کسانی که به دو پست قبلیم نظر دادن تشکر کنم ، همچنین از تمام خواننده های عزیز درخواست دارم که نظرات خود در مورد این داستان ، عیبهاش و اشکالاتی که داشت و همچنین داستانهایی که دوست دارن براشون بنویسم رو در بخش نظریات بیان کنن .

منتظر داستان بعدی مرد تنها با نام مرگ شیرین باشید ... پس تا بعد خداحافظ