چراغ راهنمایی برای عبور عابرین قرمز بود . مرد رهگذر در میان خیل جمعیتی که میخواستن به اون طرف خیابون برن ایستاده بود و برای سبز شدن چراغ بیقراری میکرد . چراغ سبز شد و مرد رهگذر به همراه بقیه عابرین به اون سمت خیابون رفت . به مرد رهگذر ماموریتی محول شده بود ، ماموریتی که هیچ کس از اون آگاهی نداشت .

همان طور که مرد رهگذر داشت در پیاده رو قدم میزد ، نگاهش به بچه ای افتاد که در کنار پیاده رو کفش عابرین رو واکس میزد . مرد رهگذر نگاهی به کفشهای کثیف خود کرد و بعد به سمت بچه واکسی رفت . بچه که سر و صورتی کثیف داشت و لباسهای کهته و مندرس به تن کرده بود نگاهی به مرد رهگذر کرد ، مرد رهگذر یک پاشو روی جعبه ای که جلوی بچه بود گذاشت و گفت : برام برقش بنداز . و هنوز حرف مرد رهگذر تمام نشده بود که بچه دست به کار شد و در عرض کمتر از پنج دقیقه کفشهای مرد رهگذر رو برق انداخت .

بچه منتظر گرفتن دستمزدش بود و با نگاهش از مرد رهگذر میخواست تا زودتر پولش را بدهد . اما مرد رهگذر میخواست به نحوه دیگه ای دستمزد بچه رو پرداخت کنه ، مرد رهگذر برای بچه هدیه ای فراتر از هدیه های مادی داشت .

بچه : آقا پس چرا پولمو نمیدی ؟ مگه نمیبینی کفشهاتونو برق انداختم .

مرد رهگذر لبخندی زد و گفت : چرا میبینم ، و حالا میخوام دستمزدتو بدم ، خب دستمزدت چقدر میشه ؟

بچه : ۱۰۰ تومن .

مرد رهگذر : همش ۱۰۰ تومن ؟

بچه : آره ، همش ۱۰۰ تومن ، چیه .. نکنه میخوای بیشتر بدی ؟

مرد رهگذر : آره ، خیلی بیشتر ، من میخوام چیزی بهت بدم که هیچ وقت تموم نمیشه ، میخوام بهت خوشبختیه ابدی بدم ، ثروت بی نهایت ، حالا نظرت چیه ؟

بچه واکس زن با دهانی باز به مرد رهگذر خیره شده بود ، مرد رهگذر میدونست که بچه از حرفهاش سر در نیاورده ، برای همین کنارش نشست و گفت : دوست داری به یه جای خوب ببرمت ، جایی که هر چیزی که دوست داری توش پیدا میشه .

بچه : آره ، ولی چه جوری ؟

مرد رهگذر : کاری نداره ، فقط باید تو بخوای ؟

بچه : فقط همین ؟ یعنی من بخوام تمومه ؟

مرد رهگذر : آره ، اما قبلش باید تو یک چیزی رو قبول کنی ؟

بچه : چه چیزی رو ؟

مرد رهگذر : اینکه من هر جا رفتم تو هم بیای . من میخوام تو رو جایی ببرم که متعلق به اون جایی ، جایی که همه چی هست .

بچه : مثلا چی ؟

مرد رهگذر : مثلا بهترین غذاها ؟

بچه : یعنی پیتزا هم هست ؟

مرد رهگذر : آره .

بچه : دیگه چه غذاهایی هست ؟

مرد رهگذر : هر چی تو بخوای هست و هر چی تو بخوای سریع برات محیا میشه .

بچه : دیگه چه چیزهایی اونجا هست ؟

مرد رهگذر : انواع وسیله های بازی برای تو .

برق خوشحالی صورت معصوم بچه رو فرا گرفت : یعنی پلی استیشن ، سگا ، کامپیوتر و این چیزا هم هست ؟

مرد رهگذر : آره همه اینا هست ، اونجا بهترین خونه ها برای تو هست ، بهترین خدمتکاران رو در اختیار داری ، بهترین مرکب ها رو میتونی سوار شی ، میتونی هر وقت که خواستی از نهرهای شیر و عسلی که در باغهات جارین بنوشی ، میتونی بهترین و خوشگل ترین زنها رو در اختیار داشته باشی ، میتونی گرونقیمت ترین لباسها رو بپوشی ، میتونی خوش بو ترین عطرها رو به خودت بزنی ، میتونی مثل پرنده ها در اسمونا پرواز کنی و ...

شوق و اشتیاق عجیبی در بچه واکس زن ایجاد شده بود ، اون برای رفتن به جایی که مرد رهگذر وعده شو داده بود بیقرار بود ، از طرفی نمیدونست حرفهای مرد رهگذر صحت داره  یا نه . برای همین گفت : من چرا باید حرفهای تو رو باور کنم .

مرد رهگذر : چون دلیلی برای باور نکردنت وجود نداره ، من ماموریت دارم که تو رو از اینجا به یک جای خوبی که گفتم ببرم ، چون تو دیگه نباید اینجا بمونی ، وگرنه دیگه هیچ وقت نمیتونی با من به اونجای خوب بیای .

بچه : ولی تو کی هستی ؟

مرد رهگذر : عزرائیل . و ماموریت دارم که تو رو با خود ببرم .

برای بچه نام عزرائیل هیچ مفهومی نداشت و نمیدونست این ملک الموت است که کنارش ایستاده .

عزرائیل : منو خدا فرستاده تا تو رو به بهشت ببرم ، چون خدا دیگه دوست نداره تو توی این دنیا بیش از این سختی بکشی ، چون خدا تحمل دیدن گرسنگی کشیدن تو رو نداره ، چون خدا نمیتونه ببینه بنده هایی مثل تو با شکم خالی سر بر بالین میذارن ، چون خدا طاقت دیدن ظلم در حق بچه هایی مثل تو رو نداره ، خدا به فرشتگانش دستور داده تا بهشت رو برای ورودت تزئین کنن ، خدا بچه ها رو خیلی دوست داره ، مخصوصا بچه هایی مثل تو رو که کسی رو جز خودش توی این دنیا ندارن ، خدا میخواد تو رو  پیش خودش ببره ، به جایی که بهش تعلق داری . حالا حاضری با هم به دیدن خدا بریم .

بچه که همچنان در آتش اشتیاق رسیدن به اون غذاها و بازیها و سایر وعده ها بود ، با هیجان گفت : آره حاضرم .

عزرائیل : ولی یک شرطی داره .

بچه : چه شرطی ؟

عزرائیل : اینکه از این دنیای مادی دل بکنی ، اونوقته که برای رسیدن به اون نعمتها و دیدن خدا آماده ای ، تو هنوز بچه ای و قلبت پاکه پاکه ، تو به راحتی میتونی خدا رو ببینی ، حالا دستتو به من بده و دنبالم بیا .

بچه بی اختیار دستش رو در دست عزرائیل جا داد و همراهش راهی شد .

بچه و عزراییل به پشت خیابون شلوغی رسیدند که ماشینها با سرعت در حال حرکت بودند ، عزراییل دست بچه رو کشید و پا به خیابون گذاشت ، آنها تقریبا به وسط خیابون رسیده بودند که ناگهان صدای جیغ ترمزی در فضای اطراف پیچید .

همه نگاه ها به طرف صدای ترمز برگشت ، عده ای سریع خودشونو به سمت ماکسیمایی که وسط خیابون متوقف شده بود رسوندند و دیدند که شیشه جلویش شکسته است و خون روی اونو پوشونده و درست کمی اونطرف تر بچه ای حدودا ۱۲ ساله در حالی که قسمتی از مغزش متلاشی شده روی زمین افتاده است . بچه به سمت بهشت پرواز کرده بود ...

- - - - - - - - - - - - - -

خب اینم از داستان مرگ شیرین ، امیدوارم خوشتون اومده باشه ، من منتظر شنیدن نظرهاتون در مورد این داستان هستم ، به نظر شما عزراییل با همه قبل از مرگ چنین برخورد خوبی داره و به همین راحتی جونشونو میگیره ، در این مرد هم نظر بدید .

منتظر داستان بعدیه مرد تنها باشید .