با سلام . از کسانی که قسمت اول داستان ذهن زیبا رو مطالعه نکردند ، خواهشمندم از طریق لینک زیر به این قسمت از وبلاگم رفته و داستان رو مطالعه کنند ... لطفا اینجا کلیک کنید .

- - - - - - - - - - 

خوشبختانه پارمیدا بدون اینکه مادرم متوجه شود از خونه خارج شد . بعد از اون روز تمام فکر و ذهنم شده بود پارمیدا ، دو سه بار دیگه اونو در خیابون دیدم و سلام و احوالپرسیه گرمی باهاش کردم . پارمیدا بدجوری دل منو با عشوه گریها و نگاه های اغواگرش برده بود ، دوست داشتم هر روز اونو ببینم و برای حتی چند ثانیه هم که شده باهاش صحبت کنم . پارمیدا اولین دختری بود که به من لبخند زده بود ، دستمو توی دستهاش جا داده بود و برای دردام همدردی کرده بود ، پارمیدا جای ویژه ای در قلبم برای خودش باز کرده بود ، ولی من متعجب بودم که چرا دختری به زیبایی پارمیدا ، باید با من چنان رفتار خوبی داشته باشد . مگه من چی داشتم به جز ذهنی قدرتمند در حل مسایل ریاضی و فیزیک .

بهزاد : گقتی اسمه دختره چیه ؟

- : پارمیدا ، یعنی این اسم رو من روش گذاشتم .

بهزاد با تعجب : یعنی چی ؟ مگه خودش اسم نداشت ؟

- : نمیدونم ، خودش ازم خواست  براش اسم انتخاب کنم .

بهزاد : چه جالب تا حالا اینجوریشو ندیده بودم .

- : من هم همین طور ........

بهزاد : خب چه شکلیها هست ... خوشگل یا نه ؟

- : آره ، خیلی خوشگله .

بهزاد : از اون تیریپ لاواست یا فاکها ؟

- : تیریپه لاوه لاو ....

بهزاد : پس این طور که تو میگی باید به عقل دختره شک کرد !

با تعجب گفتم : برای چی ؟

بهزاد : برای اینکه بین این همه پسر خوش تیپ و خر پول ، اومده به تو عتیقه گیر داده که چی ؟ باور کن خر ماده رو با لاچینکو بزنی جواب سلامتم نمیده ، دیگه چه برسه باهات طرح رفاقت بریزه .

- : لابد چیزهایی درون من دیده که جذبم شده .

بهزاد قهقه ای سر داد و گفت : پسر تو خیلی باحالی ، آخه تو چه جاذبه ای میتونی برای دخترها داشته باشی ، این وجود من که سر تا پا جاذبه است .

از این همه غرور عصبانی شده بودم . اگر یک اشکال میشد در بهزاد پیدا کرد ، همین غرور بیش از حدش بود ، البته اون حق داشت مغرور باشد ، خوش تیپ بود ، بهترین لباسها رو میپوشید و سوار بهترین ماشینها میشد و بیشترین خاطرخواه رو در دانشگاه داشت .

- : میدونی بهزاد ، احساس میکنم به پارمیدا وابسته شدم ، احساس میکنم باید هر روز ببینمش و صدای قشنگشو بشنوم ، دوست دارم یکسره کنارش باشم و به خنده های مستانه ش نگاه کنم و ...

بهزاد : خب یکدفه بگو عاشقش شدم و خلاص ...

- : نمیدونم ، شاید هم عاشقش شده باشم . بهزاد ، پارمیدا زیباترین دختریست که میتونه وجود داشته باشه .

بهزاد : پس با این اوصاف واجب شد که من ببینمش ، تا نظر کارشناسیمو در موردش اعلام کنم .

- : آره ، حتما باید ببینیش ، من امروز باهاش در یکی از کافی شاپها قرار دارم ، میتونی بیای و از دور تماشاش کنی .

بعد از ظهر از راه رسید .بهزاد منو به کافی شاپی که با پارمیدا قرار داشتم رسوند و خودش بیرون واستاد تا از پشت شیشه پارمیدا رو تماشا کند .

۵ دقیقه بعد پارمیدا وارد کافی شاپ شد و یکراست به طرف من اومد ، بلند شدم و سلام کردم و با او دست دادم . هر دو نشستیم . پارمیدا از همیشه زیباتر شده بود ، آرایش ملایمی کرده بود و شال صورتی به سر انداخته بود و به ناخنهایش لاک صورتی زده بود .

پیشخدمت جلو آمد و ازمون پرسید چی میل دارید ؟

به پارمیدا اشاره کردم و گفتم : چی میخوری ؟

پارمیدا : الآن چیزی میل ندارم .

- :واسه چی ؟

پارمیدا : نمیدونم ، چیزی نخورم بهتره .

پیشخدمت : ببخشید شما دارید با کی حرف میزنید ؟

با عصبانیت نگاهی بهش کردم و گفتم : به شما هیچ ربطی نداره !

پیشخدمت : ولی کسی ...

به میان حرفش آمدم و گفتم : شما به جای فضولی بهتر به کارتون برسید ، لطفا برای این میز یه شیر قهوه بیارید .

پیشخدمت از ما دور شد .

پارمیدا : چه آدم فضولی بود ، آخه به تو چه ربطی داره که شما داری با کی حرف میزنی ؟

- : شما نمیخواد زیاد ناراحت بشید ، راستی این جوک جدید رو شنیدید ؟

پارمیدا با هیجان : کدوم جوک ؟

- : یك بابایی یه ماهی رو تو پاكت دستش گرفته بوده ، رفیقش میبیندش ، میگه : جریان ‌این ماهیه چیه؟ میگه: ‌دارم برای شام میبرمش خونه ، ماهیه میگه : مرسی من شام خوردم ، منو ببر سینما!

جوکم که تمام شد ، کل فضا با صدای خنده های زیبای پارمیدا پر شد ، چقدر دوست داشتم همیشه اون رو در حال خندیدن ببینم ، با هر خنده او جان تازه ای در کالبد من دمیده میشد و روحم رو به هیجان وا میداشت .

بعد از اینکه شیر قهوه سفارشیمو خوردم ، هر دو بلند شدیم و به سمت بیرون رفتیم ، پارمیدا از من خداحافظی کرد و رفت ، من هم حساب کافی شاپ رو پرداخت کردم و بیرون آمدم و پیش بهزاد رفتم که مشغول صحبت با دختری سبزه رو و بانمک بود . همینکه بهزاد منو دید با دختر خداحافظی کرد و پیش من اومد .

- : پارمیدا رو دیدی ؟

بهزاد : نه بابا هر چی صبر کردم دیدم نیومد ، بعدش از روی بیکاری چکش همین دختر رو که دیدی زدم تا تو بیای بیرون .

با تعجب گفتم : مگه میشه ، پارمیدا بیش از یک ربع روبروی من نشسته بود و با من حرف میزد .

بهزاد : راست میگی ، پس چرا من ندیدم .

با حرص گفتم : چون حواس شما همیشه جاهای دیگه ست .

بهزاد من رو به خونه رسوند . از او خداحافظی کردم و از ماشینش پیاده شدم و رفت . کلید رو از جیبم بیرون آوردم و خواستم داخل قفل بکنم که صدای پارمیدا من رو متوجه خودش کرد . سرم رو برگردوندم و دیدم پشت سرم ایستاده است و لبخندی زیباتر از همه لبخندهای دنیا بر لب دارد .

- - - - - - - - - - -

خب این هم از قسمت دوم داستان ذهن زیبا . قسمت سوم وپایانی این داستان رو در پست بعدی داستانهای مرد تنها خواهید خوند .

حضرت علی (ع) میفرمایند : آداب و رسوم خویش را به فرزندانتان تحمیل نکنید ، زیرا آنان برای زمانی غیر از زمان شما آفریده شده اند .

تا مطلب بدرود